ماه
ماه
راه می رود .
من نشسته ام ، نگاه می کنم
سنگ راه می رود
تیر های برقِ آفتاب سوخته
و پرنده ای که روی شاخه ی درخت ، خواب رفته است .
شب شبیه هیکلی سیاه
در تمام طول راه
راه می رود .
ماه گریه می کند .
من نشسته ام
و دستمال دستمال
دانه های اشک را
پاک می کنم .
پنجره ،
باز مانده است
گُرگ می وزد
و میان این دو نقطه ی سیاه
راه می رود .
ماه فکر می کند
فکر می کند و غرق می شود
من نشسته ام ، نفس نمی کشم .
پنجه ای قوی گلوم را
خفت کرده است؛
خاطرات خانه ی قدیم :
در تراس
زیر بارش شدید آفتاب ،
خواهرم
برادرم
و من
یک مگس
در میان آب کاسه غرق کرده ایم
دست و پا و دست و پا و دست و پا و بعد
مرده را کنار می زند
مو ج آب
و جنازه روی سنگفرش داغ
زیر بارش شدید آفتاب
جان تازه ای برای خود
دست و پا و دست و پا و دست و پا
می کند .
«بُهت » و « شوق» و « من»
یکصدا
داد می زنیم :
« زنده است ، آه !
راه می رود .»
ما ه ، شعرِ تازه اش تمام می شود .
همچنان
من نشسته ام
باورم نمی شود ، ولی
روی شیب تند دامنه
یک نفر مداد خویش را عصای دست کرده است
پله پله از خیال های واقعی صعود می کند
باورم نمی شود ، ولی
مست کرده است
روی خط پرتگاه
راه می رود .
خرداد هزار و سیصد وهشتاد و هفت
Hasoosha's an acronym